لطف الله هنرفر
117
اصفهان ( فارسى )
و خلقى بسيار از جوانان شهر مفقود شدند . كس بيرون نمىبرد و از مرده و زنده خبرى نمىيافتند . روزى زن گداى از اين سراى چيزى بخواست نالهاى شنيد گفت : خدا بيمارتان را شفا دهاد . مردم آن خانه انديشيدند كه او بر آن حال وقوف يابد ، خواستند كه او را به بهانه نان دادن در سراى كشند ، زن بترسيد و بگريخت و به در كوچه قومى را گفت از فلان سراى ناله منكر شنيدم و قومى قصد من كردند . كارى بزرگ بود و واقعهاى عظيم و مردم خود در جستوجوى غايبان بودند ؛ فغانى برخاست و جهانى مردم به در خانه جمع شدند و ناگاه در سراى رفتند و بيغولهها و زواياى خانه جستن كردند . راه سردابه بيافتند ، بيشتر از چهارصد ، پانصد مردم را در آنجا ديدند ، بعضى كشته و بعضى چهار ميخ به ديوار باز دوخته و دوسه تن را هنوز رمقى مانده بود ؛ آوازه در شهر افتاد و خلايق روى نهادند و هركس دوستى و خويشى باز مىيافتند و نفيرى و غريوى در اصفهان افتاد كه مثل آنكس نشان نداد و علوى مدنى و زنش را بگرفتند و ياران او را بجستند و او را و زنش را در بازار لشكر بسوختند . « 1 » » همانگونه كه اشاره شد ، اين ماجرا به توطئه يا افسانه بيشتر شبيه است تا به واقعيت . ) به دنبال كشف اين واقعه ، به دستور سلطان محمد اسماعيليه را سخت مورد تعقيب قرار دادند و مخفيگاه آنها را ، كه در خارج شهر اصفهان در ناحيهء لنجان و بر فراز كوهى به نام شاهدز يا دزكوه بود ، تصرف كردند . و پيشواى آنها را در اصفهان به نام احمد بن عبد الملك عطاش دستگير نموده ، به قتل رساندند ( 501 هجرى ) .
--> ( 1 ) . راحة الصدور و آية السرور در تاريخ آل سلجوق ، تهران ، ص 157 و 158 .